وقتی که خیلی بچه تر بودم دقیقآ وقتی که هیچوقت به آینده فکر نمیکردم و برام مهم نبود که کجا میرم
و چی قراره بشه زمانی که یه موجود آزاد و خوشبخت بودم قبل از اینکه یه زن افسرده باشم و دنیا برام زجرآور بشه
همیشه برای خدای خودم نامه مینوشتم.آره... واقعآ این کارو میکردم
ازش آرزوهامو میخواستم و اینقد کوچیک بودن که همیشه یهشون میرسیدم...
من بزرگ شدم و به همراش آرزوهام بزرگ و بزرگ تر شدن دیگه خدا جواب نامه هامو نداد منم تصمیم گرقتم که دیگه خدایی نداشته باشم
و دست خودمو بگیرم و برم به جنگ زندگی و خودم آرزوهامو پیدا کنم
افسوس
افسوس که خیلی زود روزای خوش تموم شد و من زودتر از دخترای دیگه بزرگ شدم
انقد زود شروع کردم به جنگیدن زود هم خسته و فرسوده شدم
از این که حالا اینجام و به همه اون چیزایی که میخواستم نرسیدم ناراحت نیستم
چیزی نمونده که براش ناراحت باشم چون فک میکنم من هیچ سهمی از زندگی ندارم
گنگ تر از دنیا آدمهایی هستن که نمیتونم بفهممشون حالا رفتارشان بماند که چقد دلزده م میکنه
تصمیم گرفتم رابطه مو با اونا تموم کنم و بود و نبودشون برام مهم نباشه
با همه اینا گاهی دلم میخواد یه آرزو داشته باشم اما چیزی نیست که بخوام
همه خواستنی هارو ازم گرفتن...
آخ اگه میشد که خواب امشبم هیچ بیداری ای در پی اش نباشه
راستش از بیداری و نفس و زندگی خسته شدم...
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات
از تنهایی معصومانه ی دست هایت...
برچسب: آنه تكرار غريبانه روزهايت چگونه گذشت؟,آنه تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت,آنه تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت دانلود,آنه تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت,آنه تكرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشت,دانلود آهنگ آنه تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت,دانلود دکلمه آنه تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت,
نویسنده: سپیده ایمانی